گوشهی غمخانه
تنها نشین گوشهی غمخانهی خودیم
گنج غمیم و در دل ویرانهی خودیم
لب تر نکردهایم ز جام و سبوی کس
جاوید مست جرعه و پیمانهی خودیم
با غم نشستهایم به تدبیر عقل خویش
ما آشنا به دشمن و بیگانهی خودیم
بس در گشودهایم، چه دشمن، چه دوست را
ما قفل بی گشاد در خانهی خودیم
شیرین نکردهایم لب از گفت و گوی کس
لبها به زهر شستهی افسانهی خودیم
گاهی فریب توبه و گاهی فساد زرق
بازیچهی طبیعت طفلانهی خودیم
غیرت روا نداشت که برقع برافکنیم
تا جمله بنگرند که جانانهی خودیم
عرفی برو، تهیهی افسون مکن که ما
صید فریب دام خود و دانهی خودیم
عرفی شیرازی
+ نوشته شده در ساعت توسط مهران
|